تبليغاتX
بهار خزان دیده

بهار خزان دیده

فردا مفهوم تکرار بیهودگیست،از این تکرار بی انتها خسته ام

سلام ....

سلام

آره ، نمی تونم سرم رو بالا بگیرم بگم سلام

اما می خوام بازم بگم سلام

سلام یسنا جان

سلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:42  توسط یسناجون و مهدی  | 

victim؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Victim_love_you

همیشه فکر می کردم زشته

اما یه روز فهمیدم نه

خیلی مفهوم داره

وقتی می فهمی که از عشق بسوزی

که خاکسترت  رو هم سایه عزرائیل ببره

من که دیگه سایه ای ندارم

پنج شنبه ها واسه خودم حمد و سوره می خونم

چون می دونم این کارو کسی واسم نمی کنه

چون می دونم کسی این کارو واسم انجام نمیده

چون

سالهاست که مردم

قبل تولد مردمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.ــ.ــــــــــــــــــــــــــــــ تمام کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 1:42  توسط یسناجون و مهدی  | 

روی برگی بنویس عشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق ...

روی برگی بنویس عشق

بنویس با چشم خیسش

 عشق و رو تکرار کن دوباره

خط تیره بنویس عشق

عشق و رو تکرار کن دوباره

خط تیره بنویس عشق

عشق فریاد پرنده است

ساکن یا که روند است

ساز قلب  سوز سینه است

گاهی وقتا درد کینه است

عشق هستی آفرینه

خود کلام آخرینه

یه ترنم

یه سروده

نرم و سوزنده

چو دوده

روی برگی بنویس عشق

بنویس با چشم خیسش

عشق و رو تکرار کن دوباره

خط تیره بنویس عشق

عشق یه نوره یه امیده

نه سیاه نه سپیده

به لطافت مثله ابراست

به بزرگی یه دریاست

عشق پیوسته در اوجه

قصه ساحل و موجه

گوهر ناب و گران

مثل چشمه نگرانه

همیشه بی قرارا عشقه

طراوت بهار عشقه

اساس روزگار عشقه

عشقه  عشقه

                                     عشقه عشقه

                                                                      عشقه

عشق شکست زنجیره

حدیث آه و تحذیره

عشق نشان تقدیره

روی برگی بنویس عشق

بنویس با چشم خیسش

عشق و تکرار کن دوباره

خط تیره بنویس عشق

خط تیره بنویس عشق

             خط تیره بنویس عشق

                             خط تیره بنویس عشق

                                               خط تیره بنویس عشق

 

روی برگی بنویس عشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:5  توسط یسناجون و مهدی  | 

تا حالا فکر می کردم که آدما وقتی از هم دورن احساس تنهایی می کنن

اما من احساس تنهایی نمی کنم چون می دونم

که تنها نی ستم یاد تو همیشه با منه

تو سختی ها تو غم و غصه ها

دوست دارم گل من

تو تنها کسی هستی که جدی بودی باهام

تو بهترینی

به دوستات که کنارت هستن به خانوادت حسودیم میشه

کاشکی تویه تاقچه دلت شمعدونی می شدم

.................

دنیا رو با تو دوست دارم حتی اگه از من دور باشی

اما  تو از من دور نیستی

همیشه تو این قلب کوچیک منی

منو ببخش که قلبم سقف نداره گاهی با بارون اشکام خیس میشه

دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 17:19  توسط یسناجون و مهدی  | 

سلام

ببخشید که خیلی وقته آپ نکردم

معذرت میخوام از همه مخصوصا یسنا جونم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:51  توسط یسناجون و مهدی  | 

خاطره

 

 

در گورستان تاريك ذهنم خاطراتم را نبش قبر مي كنم

براي دوباره ديدن شادي هاي گذشته ام در گورستان ايستاده ام.

 اينجا تاريكي بر همه چيز حاكم است.

 ايستادنم فقط يك انتظار دائم است.

 خاطره هاي خوبم را در گودالي عميق دفن كرده ام تا از موريانه ها در امان بمانند

 گرچه در گورند ولي شادمان بمانند

 هرچه مي گردم نيست

شايد من دورم از هرآنچه نور است,

 از هرآنچه آبيست

شايد در پس تاريكي گورستانم گم شده است.

شايد خاطره اي در كار نيست,

 شايد خاطره هاي  من فقط يك كلمست, ((تنهاييست)) تنهايي

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 23:12  توسط یسناجون و مهدی  | 

سلام امروز من یه سال رو پشت سر گذاشتم

امروز روزی هست که من پا به این دنیا گذاشتم البته به طور رسمی

یسنا می دونه

آخه من دو تا تاریخ تولد دارم

از الان میگم

تولد تو هم مبارک نفسم

یسنا جان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 22:42  توسط یسناجون و مهدی  | 

             

 

             زندگی قصه ی تلخیست از آغازش

                                                          بس آزرده شدم چشم به پایان دارم

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:54  توسط یسناجون و مهدی  | 

من کیستم ... ؟ من هیچ ... ! من هیچ هم نیستم...

من کیستم ؟

من مهدی هستم

چه خوب می گه حسین پناهی

جهان تا هستم ارثیه پدری من است

ولی من هیچ هم نیستم

خیلی زیبا می گه  که این اشک خون بهای عمره رفته من است

من هنوز  دارم خون بها می دم

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:50  توسط یسناجون و مهدی  | 

شب منم سیاه شده ...

کاش تنهایی هم می دانست که چقدر تحمل اش سخت است

آری حتی تنهایی هم نمی داند که چه من چه می کشم

آه ، اما از آه گفتن نیز دردی دوا نمی شود

من گم شده ام در تو یا تو گم شده ای در من ای زمان

شب در چشمان من است

به سیاهی چشمانم نگاه کن

روز در چشمان من است به سفیدی چشمان من نگاه کن

شب و روز در چشمان من است

پلک اگر بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

به یاد

حسین پناهی

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:48  توسط یسناجون و مهدی  | 

این پنج شنبه هم گذشت...

این هفته هم پنج شنبه گذشت

پنج شنبه ای که واسه هر کی آغاز یه روز تعطیل هستش اما برای من

یاداوری گذشته هاست

چاووشی میگه سه شنبه ها

اما من میگم پنج شنبه ها

من نمی گم خیلی مذهبی هستم ... ولی بی عقیده اعتقاد هم نیستم

پنج شنبه ها یاد دوستام می کنم

تمامی کسانی که دوستم بودند یا با من فامیل بودند

اما من...

اونا هم یاد من هستند یا نه...؟

دلم براشون تنگ شده...

می دونم که اگه اونا هم یاد من نباشند تو همیشه به یادمی

دوست دارم یسنا

... این قلب هنوز هم یه حرف می زنه

خودت  می دونی که از صمیم قلبم دوست دارم...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 1:37  توسط یسناجون و مهدی  | 

امشب خیلی درد می کنه

جوابمو هم که ندادی

معذرت

اما فردا شب کلی آپ می کنم

باشه گلم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:24  توسط یسناجون و مهدی  | 

امروز

         تو کوچه ها

                         دنبال خودم بودم

                                                  ولی هیچ جا خودمو ندیدم

                                                                                      

من کجایه این دنیام... ؟

تو کجایه این دنیا... ؟

بذار بگم:

من تو این شهر غریبم ، ...

تو تویه این دنیا غریبی،...

هر دو غریبیم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:21  توسط یسناجون و مهدی  | 

سلام

امید وارم که حالت خوب باشه عزیز

شرمنده اما این چند شب قلبم خیلی اذیت میکنه...

بی خیال

اینم یه آپ واسه یسنا جونم...

........................................................................

تو منو دیونه کردی دل ای دل ، دل ای دل

تو منو ویرونه کردی دل ای دل دل ای دل

تو منو آواره کردی دل ای دل  ، دل ای دل

تو منو بی چاره کردی دل ای دل ، دل ای دل

من از اون چشات می ترسم 

من از اون لبا می ترسم

ازون  دو تا چشم سیاه می ترسم می ترسم می ترسم می ترسم

می ترســـــــــــــــــــــــــــــــــــــم

آی به خدا می ترسم

خونمو خراب کردی خونت خراب ای دل

شرمنده دیگه صدام گرفت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:17  توسط یسناجون و مهدی  | 

سلام

نمی دونم چرا اما شاید حقت باشه

ازت خواسته بودم آپ کنی اما هر بار که میام نیستی

آره حقت هستش

اصلا من کیم که تو بخوای به خاطرم آپ کنی

اما من نگرانتم

نگران حالت

حق ندارم باشم؟

حق دارم

حداقل واسه اون یه مدتی که با هم بودیم

من بازم میام

نمی خوام واسه من آپ کنی واسه هر کسی که دوسش داری آپ کن

فقط امیدوارم دفعه ی بعد که میام نت آپ کرده باشی

امیدوارم هر جا هستس سالم و شاد باشی

منتظرم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 22:31  توسط یسناجون و مهدی  | 

حرف دل

 

سلام

امروز خسته تر از همیشه ام

دل شکسته تر از همیشه ام

تنها تر از همیشه ام

غمگین تر از همیشه ام

نمیدونم چرا بعضی ادما فکر میکنن دل سنگم؟

نمیدونم چرا فکر میکنن نامردم؟

حتی کسایی هم که با من بودن اینو بهم ثابت کردن

من نه نامردم ،نه دل سنگ

فقط عاشق تنهاییم هستم

اخ نمی دونم چی بگم

نمیدونم به کی بگم

فقط کاش اغوش مهربونی واسه این هق هق کردنم پیدا میشد

نمیدونم چرا دارم اینا رو میگم

واقعا نمیدونم

اما الان خیلی داغونم

نمیدونم چرا خدا هم منو نمی خواد

چرا اون اغوششو واسم باز نمیکنه

شدم تنها ترین تنها

من یه ارزو دارم

اونم مرگه

اما تازگیا فک میکنم اگه بمیرم هم چیزی عوض نمیشه

اخه اون دنیا هم من تنها میمونم

خدا که منو نمیخواد

حالا این دنیا با اون دنیا فرقی نداره

من قراره همیشه و همه جا تنها باشم

حالا که مرگ هم مرحم دردام نیست دیگه چی بخوام

به چیه این دنیا دل خوش باشم؟

به چیه اون دنیا دل خوش باشم؟

بی خیال

گفتن این حرفا دردی رو دوا نمیکنه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:35  توسط یسناجون و مهدی  | 

 

حق با شماست

من هیچ گاه پس از مرگم جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم

و آنقدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی کند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:18  توسط یسناجون و مهدی  | 

تنهایی قشنگه

 

می دونی تنهایی خیلی بده ، همه از تنهایی می نالن ،

همه می گن تنهایی خوب نیست

ولی من نظرم بر عکس من می گم تنهایی بهترین دوست و رفیقم تو زندگیم بوده

تنهایی معرفت داره ، تنهایی منو حس می کنه ، تنهایی رفیق نیمه راه نیست!

من و تنهایی با هم کنار اومدیم با هم زندگی می کنیم ، اون منو رها نمی کنه

اما تو منو رها کردی به چه جرمی ؟؟

چرا ؟ افسوس و صد افسوس از این زندگی!!

چقدر خوبه که زودتر از همه بمیرم . این همه دو گانگی و دروغ و نبینم !

می دونی همیشه آرزو دارم تو جوونی بمیرم، می دونی چرا ؟

 فکر می کنم هر چی می گذره کوله بار گناهام بیشتر می شه !

خدایا من ازت با رها طلب بخشش کردم !

شاید هم مرتکب گناهی شدم و خدا صدایم را نمی شنود !

اما من هم چنان فریاد می زنم و می گریم تا بشنود !

اگر می تونستم خودمو رها می کردم از این زندگی !

می رفتم جایی که دست هیچ انسانی به من نرسه !

می رفتم جایی که آدم نباشه !

می رفتم و می رفتم ! سکوت همه جا را فرا گرفته و

 این سکوت است که به من آرامش می دهد !

این آرامش را دوست دارم !

با رفتنت هیچ چیز ثابت نشد ، فقط تو رفتی همین !!

و حالا من طاقتم تموم شده من می خوام برم اما رفتن من با رفتن تو فرق داره !

می رم به سوی خدا تا از نزدیک از خدا شکایت کنم و بگویم چرا ؟؟

و حالا من به تو می گویم خدا حافظ...!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:16  توسط یسناجون و مهدی  | 

امروز اومدم بعد از چند وقت آپ کنم

 

من از این پس به جهان می خندم

به هوس بازی این بی خبران می خندم

هر که آرد سخن از عشق بدان می خندم

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته...

پس بدان می خندم....!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:13  توسط یسناجون و مهدی  | 

آپی از یسنا

 

نه می توانم خود را از تو پس بگیرم و نه تو را پس بدهم...

تو مرا گرفته ای یا من تو را؟...نمی دانم

گریستن بدون انتظار چیزی را کشیدن هولناک است...

خوشبختی ها منصفانه تقسیم نشده اند...

چگونه می شود دست از گذشته برداشت

  همه چیز آن جاست...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 14:59  توسط یسناجون و مهدی  | 

والنتیاین مبارک

 

 

گاهی گذشتن از عشق نهایت عاشق بودنه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:48  توسط یسناجون و مهدی  | 

تو را دوست دارم تنها تو را دوست دارم

من غم را در سکوت.سکوت را در شب. شب را به خاطره اندیشیدن به

 تو دوست دارم. من زندگی را در عشق .عشق را در قلب..و قلب را به

خاطره اینکه آشیانه توست دوست دارم.من اندوه را در اشک ..اشک را

در چشم وچشم را به خاطره دیدن روی تو دوست دارم.من عشق را در

 سکوت ..سکوت را در تنهایی ..تنهایی را به خاطره تبیدن قلب.. 

 تپیدن قلب را برای تو دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:42  توسط یسناجون و مهدی  | 

تورو خدا دوستم داشته باش

دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم

بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد :


که می خواهـيـم و نمی توانـيـم

که می توانـيــم و نمی گـذارنــد !

بگذار ميان من و تو فاصله ای نـمـانــد

نه به خاطر خودت ،

و نه به خاطر من !

که به خاطر اين عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش

بـيـش از آنی که من دوسـتـت دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:37  توسط یسناجون و مهدی  | 

سلام عرض می کنم به تمامی عاشقای دل سوخته

چی بگم از كجا بگم
دردمو با كیا بگم

بهتره كه دم نزنم
حرفی از عشقم نزنم


از عشقی كه گم شد ورفت
عاشق مردم شدو رفت


عشقی كه بی فروغ نبود
برای من دروغ نبود


بغض نشسته تو گلوم
وقتی نشستی روبه روم


من از خودم چرا بگم
باید از اون چشا بگم


خیره تو چشم مست تو
دست میدم به دست تو


دل از زمونه میكنم
حرف دلم رو میزنم


چه حالتی داره چشات
نرگس بیماره چشات


چشم تو خوابم میكنه
مست و خرابم میكنه


وقتی نشستی رو به من
ازعاشقی بگو به من


بزار چشات دل ببره
اینجوری باشه بهتره


چشات اگه پس نزنن
چشای سرسپردمو


میشه فراموش كنم
خاطره های مردمو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:36  توسط یسناجون و مهدی  | 

دیدار تو

درون سینه آتشی

پایم روی داغی خاکستری
روزگاری با تو سر کردم
تا ابد از تو یاد کردم
هرچه بینم در سیاهی جز مهتاب نیست
در مهتاب جز چهره تو دیگری نیست
پی تو می گشتم ز دری به دری
ماندم آخر در بدری
آخر شبی آسمان مهتابی بود
افسوس در من روییده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:33  توسط یسناجون و مهدی  | 

انتظار

 
باز با چشمانم دیده براهم
بیدار و در خواب, در بیراهم
نم نم باران ریزد در شور زارم
شاخه گل ! با خنده بگو , بیزارم
به این عشق بی پروایم
ماندهگاری در آخرین آهم
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:30  توسط یسناجون و مهدی  | 

فکر و خیالم تویی چطور می تونی بری ...؟!

گفت به من" دلم تنگه
گفتم " ناله از هر بنده
گفت " چاره  کن خستگی
گفتم "  کمی رنگ بزن به زندگی
گفت " فکر و خیالم تویی
گفتم " در سر  من چه میکنی
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:28  توسط یسناجون و مهدی  | 

خزان

در دل احساسی پریشان دارم
دیدار ترا من در خیال دارم
در سینه ام باد میخراشد پائیزاش
در گوشهایم طنین انداخته خش خش برگهایش
کز کردام در گوشه ایی
نجوا دارم با دل صاحب مرده ایی
ای جان خزانم در راه است
برگهایت به تار مویی آویزان است
مهربان ! ای داد
باز هم آمدی بیاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:26  توسط یسناجون و مهدی  | 

روز ...

سلام ! بهارم رسید , یعنی پائیز آمده
شبهای من خیلی وقته دیگه مهتاب نداره
ابرهای سفید تو هم دیگه بارون نداره
زیر سقف این آسمان جای موندن نداره
این همه راه از برای دیدن تو امدم
به پرتو نور تو هم راضی بودم
آخ.... یک شب مهتابی بود
روشنیهاش چشمهایم را کور کرده بود
رفتم به دیدنش او رفته بود
رد پاهاشو هم دوباره شسته بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:25  توسط یسناجون و مهدی  | 

باد

دلم تنگه برایت
نمیدانی , سخته جدائیت
خسته از این روشنایی
بی تابی در ظلمتی
خواب دیدم که میآیی
بر مزارم , تو هم آخر یک یادی
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:24  توسط یسناجون و مهدی  |